____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ¹²
بل ویو: چشمامو باز کردم و دیدم بلههه
اون کاملا رفته بود و برای برداشتن اسبش برنگشته بود..
واییی خدااا
کل بدنم درد میکنهه
کیفی که قایم کرده بودم رو برداشتم و سوار اسب شدم و به سمت شهر حرکت کردم...
اولین چیزی که میخواستم یه مکان برای موندن بود...
یه خونه خوب دیدم که برای اجاره گذاشته شده بود..
داخل رفتم و با صاحب خونه حرف زدم:
( علامت صاحب خونه: ^ )
^ خب دخترم چند سالته؟
-14 سالمه خانم( اون زمان توی فرانسه 14 سال سن کمی نبوده و حتی تو اون سن ازدواج هم میکردن)
^ خب دخترم فقط خودت تنها هستی؟
-بله خانم
^ خب پس چون یه دختر خانم دیگه همسن تو هم میخواست اینجارو اجاره کنه و از اونجایی که اینجا خیلی بزرگه تو مشکلی نداری که باهاش همخونه بشی؟ میتونین باهم دوست بشین..
-اوه البته مشکلی ندارم
^ پس حل شد. فقط پول رو کی پرداخت میکنین؟
-عاممم همین الان
^ اوه جدی؟
-بله بفرمایید
^ ممنون دخترم باید خانواده بسیار حمایتگری داشته باشی
-فقط لبخند.
خب یک سال گذشته و منو هم اتاقیم که اسمش الیزابت هست خیلییی خوب جور شدیم و اون تنها دوست من هست.
من هم نقاشی رو ادامه میدم
اما یه چیزی بر خلاف انتظارم پیش رفت
من امیدی به فرار کردن نداشتم چون فکر میکردم خیلی زود پیدام میکنن
اما حتی خبرهای اون اتفاق هم پخش نشد
ولی خب اهمیت ندادم
شاید خود اون الکساندر کاری کرده پخش نشه چون براش زشته یه دختر 14 سالشه دورش بزنه.
بعضی وقتا برای دزدیدن اون پولا احساس حقارت و پشیمونی میکردم
اما باز با خودم میگفتم در برابر اون کارهایی که باهام کرده این پولا هیچه.
من به خوبی درس میخوندم و ناگفته نمونه پسرای زیادی دنبالم بودن و من به هیچکس توجهی نمیکردم
اما یه نفر رو هیچ وقت فراموش نکردم:
اون مرد شکارچی، یا شاید دیوونه، مست یا اصلا نمیدونم شاید عاشق
فقط میدونم که نمیتونم فراموشش کنم
سالها میگذشت و من سرد و سردتر میشدم
من شغل گیر آورده بودم و تو یه رستوران کار پاره وقت انجام میدادم و پول در می آوردم
چون خیلی زود پولای اون مرتیکه تموم شدن.
به بدبختی پول آکادمی نقاشی رو جور میکردم و ادامه میدادم.
و توی تموم اون سالا فقط الیزابت رو داشتم
.........
خواهشا روح نباشید و لایک و کامنت بزارینننن
اسلاید ۱ عکس بل
اسلاید ۲ الیزابت دوست بل
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
بل ویو: چشمامو باز کردم و دیدم بلههه
اون کاملا رفته بود و برای برداشتن اسبش برنگشته بود..
واییی خدااا
کل بدنم درد میکنهه
کیفی که قایم کرده بودم رو برداشتم و سوار اسب شدم و به سمت شهر حرکت کردم...
اولین چیزی که میخواستم یه مکان برای موندن بود...
یه خونه خوب دیدم که برای اجاره گذاشته شده بود..
داخل رفتم و با صاحب خونه حرف زدم:
( علامت صاحب خونه: ^ )
^ خب دخترم چند سالته؟
-14 سالمه خانم( اون زمان توی فرانسه 14 سال سن کمی نبوده و حتی تو اون سن ازدواج هم میکردن)
^ خب دخترم فقط خودت تنها هستی؟
-بله خانم
^ خب پس چون یه دختر خانم دیگه همسن تو هم میخواست اینجارو اجاره کنه و از اونجایی که اینجا خیلی بزرگه تو مشکلی نداری که باهاش همخونه بشی؟ میتونین باهم دوست بشین..
-اوه البته مشکلی ندارم
^ پس حل شد. فقط پول رو کی پرداخت میکنین؟
-عاممم همین الان
^ اوه جدی؟
-بله بفرمایید
^ ممنون دخترم باید خانواده بسیار حمایتگری داشته باشی
-فقط لبخند.
خب یک سال گذشته و منو هم اتاقیم که اسمش الیزابت هست خیلییی خوب جور شدیم و اون تنها دوست من هست.
من هم نقاشی رو ادامه میدم
اما یه چیزی بر خلاف انتظارم پیش رفت
من امیدی به فرار کردن نداشتم چون فکر میکردم خیلی زود پیدام میکنن
اما حتی خبرهای اون اتفاق هم پخش نشد
ولی خب اهمیت ندادم
شاید خود اون الکساندر کاری کرده پخش نشه چون براش زشته یه دختر 14 سالشه دورش بزنه.
بعضی وقتا برای دزدیدن اون پولا احساس حقارت و پشیمونی میکردم
اما باز با خودم میگفتم در برابر اون کارهایی که باهام کرده این پولا هیچه.
من به خوبی درس میخوندم و ناگفته نمونه پسرای زیادی دنبالم بودن و من به هیچکس توجهی نمیکردم
اما یه نفر رو هیچ وقت فراموش نکردم:
اون مرد شکارچی، یا شاید دیوونه، مست یا اصلا نمیدونم شاید عاشق
فقط میدونم که نمیتونم فراموشش کنم
سالها میگذشت و من سرد و سردتر میشدم
من شغل گیر آورده بودم و تو یه رستوران کار پاره وقت انجام میدادم و پول در می آوردم
چون خیلی زود پولای اون مرتیکه تموم شدن.
به بدبختی پول آکادمی نقاشی رو جور میکردم و ادامه میدادم.
و توی تموم اون سالا فقط الیزابت رو داشتم
.........
خواهشا روح نباشید و لایک و کامنت بزارینننن
اسلاید ۱ عکس بل
اسلاید ۲ الیزابت دوست بل
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۵.۷k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط